|
تازه ها هر هفته به روز مي شود
|
|
|
|
||||
|
طرفای عصر بود...داشتم با يه خانوم مسن کلنجار ميرفتم که چند ساعتی توی اورژانس بستريش کنم...سيگاری بود حسابی و نفسش بالا نميومد از طرفی اصرار داشت که چيزيش نيست...پسرش هم که همراهش اومده بود با لحن آمرانه ای بهم گفت يه دگزا بنويس خوب ميشه هميشه يه دگزا ميزنه حالش جا مياد...داشتم بی توجه ريه هاش رو گوش ميکردم و علايم حياتيش رو چک ميکردم...مرد جوون که بيطاقت شده بود دلخور گفت هيچ وقت مياريمش اورژانس انقدر معاينه اش نميکنن...با تحکم گفتم همينه ديگه همیشه با يه دگزا سر و ته قضيه رو هم ميارين که الان وضع ريه اش اينه...بايد بستری بشه آقا... اين خانوم نميتونه درست نفس بکشه...صدام رو بردم بالاتر طوری که اون خانوم هم بشنوه و شمرده گفتم :بايد بستری بشی مادر جون وضع ريه ات خرابه همش دو سه ساعت...بدون اينکه منتظر جواب بشم مشغول نوشتن داروها شدم که بی مقدمه از در اومد تو...يه زن حدودا ۳۰ ساله با چشمای تنگ و قيافه افغانی...يه بچه شيرخوار توی بغلش بود...بدون نوبت اومد تو...خيس عرق بود... پرسيدم چی شده خانوم...با صدايی که به زحمت شنيده ميشد گفت منو زنبوووو...يه دفعه احساس کردم الانه که نقش بر زمين بشه ...پريدم بچه رو از دستش گرفتم و دادم بغل مرد جوونی که همراه اون خانوم مسن بود و خودم زير بغلش رو گرفتم و بردمش توی اورژانس روی تخت اول...داد زدم اپی نفرين يکی اپی نفرين بکشه...سه دوز اپی نفرين گرفت تا يه ذره نفسش سر جاش اومد...مدام بهش سر ميزدم و میپرسيدم نفست بهتره و ميرفتم مريض سر پايی ميديدم...يه دفعه ياد اون بچه شير خوار افتادم...بدو رفتم سراغ همراه اون خانوم که بالاخره با سلام و صلوات روی يکی از تخت ها خوابيده بود ...گفتم بچه کجاست؟ اشاره کرد به پسر ۱۴-۱۵ ساله ای که همراه اون خانوم جوون اومده بود...بچه بغلش بود گفت سه تا بچه ديگه هم توی ماشينن اگه ميشه زود مرخصش کنين بريم...دوباره رفتم سراغ مريض های سرپايی ...و بعد مدتی دوباره برگشتم ببينم حال اين خانوم افغانی زنبور گزيده چطوره...پرده رو که کنار زدم ديدم در همون حالی که خوابيده بچه شيرخوره رو گرفته توی بغلش و داره شيرش ميده...لبخند اومد توی صورتم ...خواستم بگم تو کلی دارو گرفتی نبايد الان بچه رو شير بدی اما با خودم فکر کردم بيخيال هر چی ممنوعيت دارويی زمان شيردهيه... چی ميتونه الان برای اون بچه گوارا تر از شيری باشه که داره در آرامش توی بغل مادرش ميخوره...مادری که با اون حالش بچه اش رو تنگ توی بغلش گرفته بود و با خودش آورده بود...لبخندی زدم و پرده رو کشيدم تا اون دو تا فرشته با هم تنها باشن ... |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
شمع داني به دم مرگ به پروانه چه گفت؟ گفت اي عاشق بيچاره فراموش شوي . . .سوخت پروانه ولي خوب جوابش را داد گفت طولي نکشد نيز تو خاموش شوي . |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
شاید براتون اتفاق افتاده که تو ویندوز Xp وقتی یه مشکلی پیش میاد یا یه برنامه ای قفل می کنه بعد از اینکه مشکل حل شد یه پیام میاد که باید Dont Send رو بزنید و این پیام بعضی مواقع چندین بار پشت سر هم میاد و حال شما رو می گیره . نگران نباشید با این روشی که من می گم به راحتی می تونید یه کاری کنید که دیگه این پیام نیاد . خوب برای حذف Dont Send به روش زیر عمل کنید . روي My Computer راست کليک کرده و گزينه Properties رو بزنين. یه پنجره باز میشه . از منوی بالای پنجره گزینه ی Advanced رو انتخاب کنید. حال در قسمت پایین پنجره دکمه ی Error Reporting رو بزنید. در پنجره ای که باز می شه گزينه Disable Error Reporting رو انتخاب کنين و تيک گزینه ی But notify me when critical Error occur رو بردارين. بعد هر دو پنجره ی رو OK بزنید . از این به بعد دیگه پیام چندش آور Dont send حذف شده و دیگه نمیاد |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
من در این تنهایی |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
«جانین باور» دانشجوی پزشکی، دیروز همراه برادر کوچکش به باغ وحش «هاله» آلمان رفته بود که ناگهان دید تکه گوشت بزرگی در گلوی یک بچه ببر مانده است و حیوان بیچاره با مرگ دست و پنجه نرم می کند. دانشجوی 24 ساله به کمک ببر کوچولو شتافت و گوشت را از گلویش بیرون کشید.«جانین» وقتی دید «ببر» نفس نمی کشد پوزه آنرا بست، دهان خود را روی بینی حیوان گذاشت و تلاش کرد هوا را به ششها برساند .او چندین بار قفسه سینه ببر را هم فشار داد تا سرانجام بازده حیوان، گل شادی بر لبان دختر مهربان نشاند. بچه ببر با تکان دم خود نشان داد قدرشناس «جانین» مهربان است .همچنین قرار است مدیر باغ وحش «هاله» و انجمن دوستداران حیوانها در آلمان، طی آیین سالانه از دانشجوی پزشکی سپاسگزاری کنند |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
Snip-It Pro 1.0.1.5 download in progress... |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
|||||